کافه زندگی

کافه زندگی

" از کجا باید شروع کرد؟ چون همه ی فکرهایی که عجالتا در کله ام می جوشد، مال همین الآن است، ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. "
.................(صادق هدایت).................

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

در کودکی... چقدر این متن دوست داشتنیه

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۲۴ ب.ظ
http://s5.picofile.com/file/8283800642/506141_faxG9TTo.jpg


در مقدمه  " نامه هایی به آنا "  اثر  حسین پناهی  آمده که :

« در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارق از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره یی بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشیم! از هیأت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار،همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند!به سماجت گاوها برای معاش،زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت نا گذیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس،توقعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران وبا همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها،اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراقت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه،مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضاً نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمت کش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها را ساخته اند گلایه کنم که مثلاً چرا باید برای یک گذران سالم و ساده،خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!

چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم!در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن،بودن نعمتی است که با هر کیفیتی جذاب و شیرین است!

بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخوانند!

ما،در هیٲت پروانه های هستی!با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد!یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم!به نظر می رسد،انسان آسانسورجی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!البته به نظر میرسد!تا نظر شما چه باشد؟  »

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۱۰
مجتبے ‌‌

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">