کافه زندگی

کافه زندگی

" از کجا باید شروع کرد؟ چون همه ی فکرهایی که عجالتا در کله ام می جوشد، مال همین الآن است، ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. "
.................(صادق هدایت).................

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۲ مطلب با موضوع «کتاب/متن» ثبت شده است

باور کن مشکل فرهنگی مملکت ما کتاب خوندن نیست، مطالعه نداشتنه!

این سرانه ی مطالعه ی "مناسب و ارزشمند" هست که توی مملکت ما پایینه، نه کتاب دست گرفتن... محتوای خوب هرجا میخواد باشه، باشه! فرقی نمیکنه! چه توی اینترنت و موبایل، چه روی کامپیوتر و لپ تاپ، و چه کتاب کاغذی...

یه وقت بیراهه نریم... آخه تجربه مشابه زیاد داشتیم و داریم... همین.

http://s9.picofile.com/file/8342858434/zhest_ketaab.png

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۲
مجتبے ‌‌

http://s5.picofile.com/file/8286936068/lanat1.jpg

http://s2.picofile.com/file/8286936092/lanat2.jpg

لعنت به دنیا

  

 

 

پ ن : یکی از رنج آورترین عکس هایی که در طول عمرم دیده بودم.... و هر بار که دوباره می بینم عذاب آوره!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۰
مجتبے ‌‌

http://s3.picofile.com/file/8286937592/f91f125307c575651818d42d49b70664.jpg

زاد روز صادق هدایت بود...

ادامه مطلب رو دیدی؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۳
مجتبے ‌‌


  کتاب صوتی " خاطرات روسپیان سودا زده من " ، (ترجمه امیرحسین فطانت) ،اثر نویسنده ی بزرگ ، گابریل گارسیا مارکز رو تقریبا دو سال و نیم پیش بود (سال91) شنیدم. این آخرین رمان منتشر شده از  آقای مارکز هست. کتاب جالبی بود و نویسنده (که بزرگ تر از آن هست که من بخوام تعریف ازش کنم) قلم شیوایی داره و صحنه ها رو خوب توصیف میکنه.

* نکته قابل ذکر اینه که این کتاب در ایران دارای سه ترجمه و با سه عنوان مختلف هست.

 خلاصه داستان از این قراره:
  « کتاب در مورد یک پیرمرد و روزنامه نگار کهنه کار هست که در آستانه نود سالگی اش هنوز مجرد هست و تا به اون زمان با افراد زیادی رابطه داشته...
 در آستانه نود سالگی اش و برای اینکه مــثلا حالی به خودش داده باشه تصمیم می گیره با دختر جوانی باشه. به واسطه ی زنی از آشناهای قدیمی خودش که صاحب یک خانه فساد هم هست ، دختری کم سن و سال به او معرفی میشه...
 با رزا کابارکاس (صاحب فاحشه خانه) قرار میگذاره که به دیدار دختر بره ، اما این قرار ، شب های زیادی تکرار میشه و پیرمرد هر بار به بالین دخترک می ره و هیچ اتفاقی نمی افته و این میشه که دلباخته ی، زیبای هر بار خفته، میشه... »

فرازی از شروع کتاب :
« در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشق دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خودم هدیه دهم. به یاد رزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هروقت خبر تازه ای به دستش میرسید آنرا به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هچ وقت به او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بی شرمانه اش تن در نداده بودم، اما او اصولی را که من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه میگفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید. »




 - نسخه ی PDF رو می تونید از "اینجا" دانلود کنید.

 - کتاب صوتی که خودم اون رو کم حجم کردم هم می تونید از "اینجا" دانلود کنید.
(نسخه اصلی 75 مگابایت. این نسخه 36 مگابایت،با پسوند MP3)

* نکته مهم : بعد از آپلود نسخه صوتی متوجه  یک جابجایی اسمی در فایل ها شدم. جای ترک 5ام  و  4ام اشتباه شده.
پس در واقع ترک 5 در اصل 4 است و ترک 4 همان 5




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۲
مجتبے ‌‌
http://codename13.persiangig.com/image/1.Pictures/4/1963.jpg
رویــاهـایـم را مـیگذارم پـشت در...
بــیچاره رفتــــــگر!
چــــه بار سنگینی دارد امــشب
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۱۰
مجتبے ‌‌

امروز بواسطه ی وبگردی به چیز جالبی برخوردم. از اون چیزهایی که گرچه قبلا شاید به دنبالش نبودم، اما الان که اون رو دارم احساس میکنم همیشه به دنبالش بودم، و خوشحالم.
کتابچه " پیامک های صادق هدایت " رو پیدا کردم.
این کتابچه مجموعه ای از سخنان کوتاه، زیبا، معترضه و بعضا نامفهموم (البته نه قطعا) صادق هدایت هست که از درون داستان ها و کتاب های اون بیرون کشیده شده و گردآوری شده.
مجموعه ی جالبی هست

http://codename13.persiangig.com/image/1.Pictures/4/131.jpg
گردآورنده: علیرضا فیروزی
حجم: 450 کیلوبایت
نوع فایل: PDF
تعداد صفحات: 104

 پیامک های صادق هدایت
download


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۲۹
مجتبے ‌‌

http://codename13.persiangig.com/image/1.Pictures/4/woody_logo3.png


داستان خیلی جالب و طنز گونه ی " اعترافات یک سارق مادرزاد " اثری هست از کمدین، بازیگر، کارگردان، نویسنده ، موسیقی‌دان و در کل آدم بزرگی که همون وودی آلن باشه
این داستان کوتاه بخشی از کتاب "مرگ در میزند" وودی آلن هست. تا اونجایی که میدونم مجموعه ای از داستان های جذاب با درون مایه ی طنز هست. بطور کلی :دی ، چون آدم زیاد کتاب و رمان خونی نیستم و بیشتر بصورت موردی ، نویسنده خاص ، موضوع برجسته و... هست که چیزی رو میخونم و بیشتر مقاله، نوشته ها و وب سایتای معتبر اینترنتی رو مرور میکنم،   پس انشاءالله فرصتی بشه و بخونمش...
پیشنهاد میکنم حتما استفاده کنید!

  • نسخه ی صوتی، که فایل کم حجمی هم هست رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۰۵
مجتبے ‌‌

این فیلم چقدر بزرگه ؟!
نمیدونم....
اما اونقدری بزرگ هست که در بین 10 فیلم برتر تاریخ سینما قرار بگیره
خیلی خوشم میاد ازش.از بهترین فیلمای مردونه س!

در باشگاه مشت زنی آدم ها  به دنبال زد و خورد نبودند...
شاید به دنبال تخلیه روانی،بروز خود واقعی، سبک شدن و نهایتاً آرامش بودند!
آرامش... چیزی که بشر خودش رو برای رسیدن بهش از بدو تاریخ تا به امروز ، خفه کرده! و بهش نرسیده...




 

  (تصویر مربوط به سکانس نیست)

ادوارد نورتون :  یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه همیشه کسی رو که دوست داری آزار میدی!
                          خب، تقریبا هم همینطوری میشه...





 
        (تصویر مربوط به سکانس نیست)

براد پیت :   من توی باشگاه مشت زنی قوی ترین و باهوش ترین مردایی رو می بینم که تا حالا شناختم
                   من این نیروی درونیُ احساس می کنم
                  همه آدمای مربوط به یه نسل!
                  بنزین پر میکنن
                  میز تمیز میکنن
                  و یا قربانی هایی با یقه های سفید هستن

                 اگهی های مربوط به ماشین و لباس جذابیت خاص خودشون دارن
                 ما کارایی رو می کنیم که ازشون متنفریم ، چون میخوایم با پولش چیزایی رو بخریم که بهشون احتیاجی نداریم

                 ما بچه های نسل وسط تاریخ هستیم
                 هیچ هدف و مقصدی نداریم
                 هیچ جنگ بزرگی نداریم
                 رکود شدید نداریم
                 جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه
                 رکود شدید، در زندگی خود ماست

                 همه ما بزرگ شده ی تلویزیونیم
                 و میخوایم باور کنیم
                 که یه روز میلیونر ستاره سینما یا موسیقی راک می شیم
                 ولی نمی شیم
                 آروم آروم داریم متوجه واقعیت می شیم
                 و خیلی خیلی هم کفری هستیم





 
    (تصویر مربوط به سکانس نیست)


براد پیت :     شخصیت تو به شغلت نیست

                   به پولی که توی بانک داری نیست
 
                   به اون ماشینی نیست که می رونی

                  به محتویات داخل کیف پولت نیست

                  به اون لباس ارتشیت نیست

                  تو یه عوضی پر از ادا و اصولی...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۰۹
مجتبے ‌‌

http://s1.picofile.com/file/7535228381/1674.jpg

میلی که تو رو وادار به شعر گفتن میکنه چیه؟
 هـمـون میلی که تو رو وادار به تـــوالــت رفتن مــی کنـه .

بـه نـویـسنـده هـــای جــوون چــه توصیه ای داری ؟
خــوب بنوشن ،
تنهـا نخوابن ،
و ســـیگــار زیاد بـکـشـن .

توصیه ات به نویسنده های کار کشته چیه؟
اون ها اگه زنده ان به توصیه من نیازی ندارن !


← موسیقی آب گــــــرم →
چارلــز بــوکــوفـسکـی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۹
مجتبے ‌‌
.
سه مورچه روی بینی مردی که در آفتاب به خواب رفته بود به هم رسیدند. پس از آن که هریک به رسم قبیله ی خود به همدیگر درود گفتند، همانجا سرگرم گفت و گو شدند.

مورچه اول گفت: از این تپه ها و ماهورها برهنه تر تاکنون ندیده ام .تمام روز را در پی دانه ای. هر چه باشد گشته ام .هیچ چیز پیدا نمی شود.

مورچه دوم گفت: من هم چیزی پیدا نکرده ام .با آن که هر گوشه و کناری را گشته ام . این به گمانم همان چیزی است که همگنان من به آن می گویند زمین نرم و روان ، که چیزی در آن نمی روید.

آنگاه مورچه سوم سرش را بلند کرد و گفت: دوستان، ما اکنون روی بینی مور اعظم ایستاده ایم .یعنی مور بزرگ و نامتناهی، که تنش آن قدر بزرگ است که ما آن را نمی بینیم ، و سایه اش آن قدر وسیع است که ما حدودش را پیدا نمی کنیم، و صدایش آن قدر بلند است که ما نمی شنویم و اوست که همیشه حی و حاضر است.

چون که مورچه ی سوم این گونه سخن گفت، مورچه های دیگر به یکدیگر نگاه کردند و خندیدند.
در آن لحظه مرد خفته جنبشی کرد و در خواب دستش را برداشت و بینی اش را خاراند و هر سه مورچه له شدند. ( این هم عذاب خندیدن بر مور بزرگ! ) زبان درازی

"جبران خلیل جبران "


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۱۷
مجتبے ‌‌